كرامات ائمه عليهم السلام

Yahoo Online Status Indicator
| | |

صفحه

1 2

 

درباره وبلاگ

 


نویسندگان وبلاگ

(19) كلب العباس

 

لينكستان وبلاگها

فضائل و کرامات مولا علی صلوات الله و سلامه عليه
کرامات
حق يا باطل؟
يا علی
مناظره شيعه و سنی
شيعه بر حق است

 

نظرسنجی


جستجو


جستجو در Google


خبرنامه


مختصري از زندگينامه شيخ صدوق

یکشنبه، 14 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 شيخ صدوق‏

ولادت‏
 محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به« شيخ صدوق»، در سال 305 هجرى قمرى، در خاندان علم و تقوى، در شهر قم ديده به جهان گشود.( سالهاى 306 و 307 نيز براى ولادت شيخ ذكر شده است)
 ولادت صدوق از زبان شيخ طوسى:
 شيخ طوسى جريان ولادت وى را چنين نقل نموده: على بن بابويه با دختر عموى خود ازدواج كرده بود, ولى از او فرزندى به دنيا نيامد. او در نامه‏اى از حضور شيخ ابو القاسم، حسين بن روح تقاضا كرد تا از محضر حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه بخواهد براى او دعا كند تا خداوند اولاد صالح و فقيه به او عطا نمايد.
 پس از گذشت مدتى از ناحيه آن حضرت اين گونه جواب رسيد:« تو از اين همسرت صاحب فرزند نخواهى شد, ولى به زودى كنيزى ديلميه نصيب تو مى‏شود كه از او داراى دو پسر فقيه خواهى گشت.»
 شيخ صدوق نيز، جريان ولادت خود را كه با تقاضاى كتبى پدرش از محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه و دعاى آن حضرت بوده، در كتاب كمال الدين به صورت حديث آورده و مى‏افزايد:
 هرگاه ابو جعفر محمد بن على الاسود مرا مى‏ديد كه براى فرا گرفتن علم و دانش به محضر استاد مى‏روم به من مى‏فرمود:« اين ميل و اشتياق به علم و دانش كه در تو وجود دارد مايه شگفتى نيست, زيرا تو به دعاى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف متولد شده‏اى.
خاندان‏
 پدر بزرگوارش، على بن حسين بن بابويه قمى، از برجسته‏ترين علما و فقهاى بزرگ زمان خود بود. در آن روزگار، با آنكه عالمان و محدثان بسيارى در قم مى‏زيستند، پرچم هدايت و مرجعيت فتوا بر دوش اين عالم عابد و محدث زاهد و صاحب كرامات، يعنى على بن بابويه( پدر شيخ صدوق) بوده است.
 او دكه‏اى كوچك در بازار قم داشت كه از راه كسب و تجارت و در نهايت زهد و عفاف، امرار معاش مى‏كرد و ساعاتى از روز را نيز در منزل خود به تدريس و تبليغ احكام و نقل روايات مى‏پرداخت.
شخصيت علمى‏
 شيخ صدوق از بزرگترين شخصيت‏هاى جهان اسلام و از برجسته‏ترين چهره‏هاى درخشان علم و فضيلت است.
 او كه نزديك به عصر ائمه عليهم السلام مى‏زيست، با جمع‏آورى روايات اهل بيت عليهم السلام و تاليف كتاب‏هاى نفيس و با ارزش، خدمات ارزنده و كم‏نظيرى به اسلام و تشيع كرد.
 شيخ صدوق بيش از بيست سال از دوران پر بركت حيات پدر را درك كرد و در اين مدت از محضر پدر و ساير علماى قم كسب علم و حكمت كرد.
 او در سن 22 يا 23 سالگى بود كه پدر بزرگوارش دار فانى را وداع كرد. از آن پس وظيفه سنگين نشر احاديث آل محمد صلى الله عليهم اجمعين و هدايت امت به عهده وى قرار گرفت و دوران جديدى از زندگى او آغاز گرديد.
سخن بزرگان‏
 شيخ طوسى در معرفى شيخ صدوق مى‏گويد:
« او دانشمندى جليل القدر و حافظ احاديث بود. از احوال رجال، كاملا آگاه و در سلسله احاديث، نقادى عالى مقام به شمار مى‏آمد. بين بزرگان قم، از نظر حفظ احاديث و كثرت معلومات مانند نداشت و در حدود سيصد اثر تاليفى از خود به يادگار گذاشته است.»
 رجالى كبير، نجاشى، چنين مى‏نويسد:
« ابو جعفر( شيخ صدوق) ساكن رى، فقيه و چهره برجسته شيعه در خراسان است، او به بغداد نيز وارد شد و با اين كه در سن جوانى بود همه بزرگان شيعه از او استماع حديث مى‏كردند.»
 علامه بحرانى مى‏گويد:
« جمعى از اصحاب ما، از جمله علامه در« مختلف»، شهيد در« شرح ارشاد» و سيد محقق داماد، روايات مرسله صدوق را صحيح مى‏دانند و به آنها عمل مى كنند, زيرا همان گونه كه روايات مرسله ابن ابى عمير پذيرفته شده، روايات مرسله صدوق هم مورد قبول واقع شده است.»
اساتيد
 1- پدر بزرگوارش على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى‏
 2- محمد بن حسن بن احمد بن وليد
 3- حمزة بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زيد بن على عليه السلام‏
 4- ابو الحسن، محمد بن قاسم‏
 5- ابو محمد، قاسم بن محمد استرآبادى‏
 6- ابو محمد، عبدوس بن على بن عباس گرگانى‏
 7- محمد بن على استرآبادى‏
شاگردان‏
 1- برادرش حسين بن على بن موسى بن بابويه قمى‏
 2- شيخ مفيد
 3- شيخ ثقة الدين حسن بن حسين بن على بن موسى بن بابويه، برادرزاده صدوق‏
 4- على بن احمد بن عباس، پدر شيخ نجاشى‏
 5- ابو القاسم، على بن محمد بن على خزاز
 6- ابن غضائرى، ابو عبدالله، حسين بن عبيد الله بن ابراهيم‏
 7- شيخ جليل، ابو الحسن، جعفر بن حسين حسكه قمى، استاد شيخ طوسى‏
 8- شيخ ابو جعفر، محمد بن احمد بن عباس بن فاخر دوريستى، معاصر شيخ طوسى‏
 9- ابو زكريا، محمد بن سليمان حمرانى‏
 10- شيخ ابو البركات، على بن حسن خوزى‏
تاليفات‏
 تاليفات فراوان و گوناگون وى در علوم و فنون مختلف اسلامى، هر كدام گوهرى تابناك و گنجينه‏اى پايان ناپذير است كه هم اكنون نيز با گذشت بيش از يك هزار سال از تاريخ تاليف آنها، به جاى فرسودگى و بى‏رونقى، روز به روز بر ارزش و اعتبار آن افزوده شده و جايگاهى بس رفيع و والا يافته‏اند و در صدر قفسه كتابخانه‏ها و در سينه فقها و دانشمندان جاى دارند.
 از جمله تأليفات ايشان است:
 1- من لا يحضره الفقيه‏
 2- مدينة العلم‏
 3- كمال الدين و تمام النعمة
 4- التوحيد
 5- الخصال‏
 6- معاني الأخبار
 7- عيون أخبار الرضا عليه السلام‏
 8- الأمالي‏
 9- المقنع في الفقه‏
 10- الهداية بالخير

وفات‏
 اين عالم بزرگ و آخرين بازمانده خاندان صدوق، پس از عمرى طولانى و پر بركت در سال 381 هجرى ديده از جهان فانى فرو بست و به سراى باقى شتافت.



شفاي عجيب بيمار به بركت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف)

جمعه، 22 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم الله الرحمن الرحيم

جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا

 

شفاي عجيب بيمار به بركت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف)

علامه اربلي مي گويد:

يكي از سادات علوي حسيني به نام «سيد باقي بن عطوه» برايم نقل كرد : پدرم عطوه در مذهب زيدي بود و بر اثر زخمي، سخت بيمار شد، بيماريش طول كشيد، همه اطباء عصر از درمان آن عاجز ماندند. من و برادرم كه پسران او بوديم به مذهب شيعه دوازده امامي عقيده داشتيم. پدرم از اين جهت نسبت به ما دل خوشي نداشت و مكرر به ما مي گفت:« من مذهب شما را نمي پذيرم مگر اينكه صاحب شما(حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف) بيايد و مرا شفا دهد.»

اتفاقا شبي هنگام نماز عشا همه ما در يكجا جمع بوديم كه شنيديم پدر فرياد زد:« صاحب خود را دريابيد كه همين لحظه از نزد من بيرون رفت.»

ما با شتاب از خانه بيرون پريديم، هر چه دويديم و اطراف نگريستيم، او را نديديم؛ برگشتيم و از پدر پرسيديم:جريان چه بود؟

گفت: شخصي نزد من آمد و فرمود:« اي عطوه!»

گفتم: تو كيستي؟

گفت:« من صاحب پسران تو هستم، آمده ام به اذن خدا تو را شفا دهم.»

سپس دست كشيد و هماندم به طور كلي بيماريم برطرف شد و كاملا سلامتي خود را بازيافتم.

فرزند عطوه گفت: پدرم با كمال سلامتي مدتها زنده بود، اين ماجرا شايع شد و من از كسان ديگر نيز پرسيدم، آنها به صحت آن گواهي دادند و اعتراف نمودند.(1)

 

(1) اثباة الهداة، ج7، ص354 -- يجم الثاقب، ط جديد، ص 329



سخن گفتن به زبانهاي گوناگون

جمعه، 22 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 يا صاحب المفاتيح الغيب

سخن گفتن به زبانهاي گوناگون

نصير خادم امام حسن عسگري عليه السلام مي گويد:

بازها شنيدم كه امام حسن عسگري (عليه السلام) با غلامان ترك و رومي و صقالبي(1) خود به زبان خودشان سخن مي گفت.

من تعجب مي كردم و با خود مي گفتم: امام حسن ( عليه السلام) در مدينه متولد شده و تا هنگام شهادت پدرش، به جايي نرفت و كسي او را نديد( كه درس زبان نزد كسي بخواند) پس چگونه به زبانهاي مختلف سخن مي گويد؟

در همين فكر بودم كه ناگاه آن حضرت متوجه من شد و فرمود:« همانا خداوند حجت خود را در همه چيز به ساير مردم امتياز داده و آگاهي به زبانها و شناخت نسبها و مرگها و حوادث آينده را به او عطا فرموده است. اگر چنين نبود، بين حجت و ساير مردم فرقي نبود.»(2)

 

(1) صقالبيها مردمي بودند كه به «صقالبه» (محلي بين بلغار و قسطنطنيه) نسبت داشتند و داراي زبان مخصوص بودند.

(2) اصول كافي، ج1، ص509



علم خداداد در دوران كودكي

شنبه، 16 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم الله العليم الحليم

علم خداداد در دوران كودكي

 

پس از شهادت امام جواد عليه السلام،‌ معتصم عباسي(لعنة الله عليه) شخصي به نام «عمر بن فرج» را به عنوان فرمانرواي مدينه برگزيد و او را به مدينه فرستاد تا معلم مخصوصي براي حضرت هادي عليه السلام (كه در آن وقت هشت سال داشت) پيدا كند.

عمر بن فرج از دشمنان پر كينه خاندان رسالت بود و منظور معتصم از تعيين معلم دشمن اين بود كه تعليم و تربيت او در حضرت هادي عليه السلام اثر بگذارد و افكار و روحيات عالي آ» حضرت را عوض كند و دوستي دشمنان اهل بيت عليهم السلام را در دل امام جاي دهد.

عمر بن فرج پس از جستجو و پيگيري، شخصي به نام «جنيدي» را كه از دشمنان خاندان رسالت بود به عنوان معلم حضرت هادي برگزيد، براي او حقوقي تعيين كرد و از او خواست كه مانع ملاقات شيعيان با حضرت هادي عليه السلام گردد.

جنيدي به كار خود مشغول شد ولي هر روز آنچه از حضرت هادي عليه السلام مشاهده مي كرد شگفت زده مي شد.

روزي محمد بن جعفر از جنيدي پرسيد:« اين كودك-يعني حضرت هادي عليه السلام- در تحت آموزش تو چگونه است؟»

جنيدي از تعبير برآشفته شد و گفت:« مي گويي اين كودك! نمي گويي اين پير! تو را به خدا كسي را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدينه مي شناسي؟»

محمد پاسخ داد:«نه»

جنيدي گفت:« سوگند به خدا من بحثي را در ادبيات پيش مي كشم و به تجزيه و تحليل آن مي پردازم، بعد مي بينم او مطالبي را به گفته هايم مي افزايدكه من از آنها استفاده مي كنم و از او مي آموزم. مردم گمان مي كنند كه من به حضرت هادي عليه السلام درس مي دهم ولي به خدا اين من هستم كه از او درس مي آموزم...»

چند روز بعد محمد بن جعفر با جنيدي ملاقات كرد و پرسيد:« حال اين كودك چگونه است؟»

جنيدي از اين حرف برانگيخته شد و گفت:« ديگر اين حرف را نزن، سوگند به خدا او بهترين انسان روي زمين و برترين خلق خدا است. گاهي مي خواهد وارد اتاق شود، مي گويم يك سوره از قرآن بخوان بعد وارد شو. مي گويد:‌ كدام سوره؟ من سوره هاي بلند آغاز قرآن را نام مي برم، او همان سوره را از آغاز تا انجام به طور دقيق و درست مي خواند،‌ به گونه اي كه من درست تر از آن نشنيده ام. او قرآن را زيباتر از مزامير داوود مي خواند، به علاوه حافظ همه قرآن است و به تأويل و تنزيل( معني باطني و تفسير ظاهري) قرآن آگاه است.»

سپس جنيدي از روي تعجب گفت:« سبحان الله!!! اين كودك با اينگه در ميان ديوارهاي سياه مدينه رشد كرده، پس اين دانش عميق را از گجا آموخته است؟!»

سرانجام همين جنيدي كه از دشمنان خاندان رسالت بود، مريد و سرسپرده آنها شد.(1)

 

(1) مآثر الكبري في تاريخ سامرا،ج3، ص 95-96 . طبق زندگي امام هادي عليه السلام، باقر شريف قرشي، ص 23-24



امام جواد عليه السلام خواندن اذهان غير را

چهارشنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم الرب الجواد


امام جواد عليه السلام خواندن اذهان غير را

قطب راوندي روايت كرده از حسين مكاري كه گفت:
داخل بغداد شدم در هنگامي كه حضرت امام محمد تقي(عليه السلام) نيز در بغداد بود و در نزد خليفه در نهايت جلالت بود. من با خودم گفتم كه ديگر حضرت جواد( عليه السلام) بمدينه برنخواهد گشت با اين مرتبتي كه در اينجا دارد و از حيثيت جلال و طعامهاي لذيذ و غيره. چون اين خيال در خاطر من گذشت ديدم آنجناب سر بزير افكند پس سر بلند كرد در حاليكه ريگ مباركش زرد شده بود،‌ فرمود:« اي حسين نان جو با نمك نيم كوب در حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله نزد من بهتر است از آنچه كه مشاهده مي كني در اينجا(1)

(1) منتهي الآمال،‌ ج2، ص371



كرامت حضرت جواد عليه السلام و بينايي چشم يك نابينا

چهارشنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم الرب الجواد

كرامت حضرت جواد عليه السلام و بينايي چشم يك نابينا

 

قطب راوندي روايت كرده از محمد بن ميمون كه در ايامي كه حضرت جواد(عليه السلام) كودك بود و جناب امام رضا(عليه السلام) هنوز بخراسان نرفته بود سفري به مكه نمود من نيز در خدمت آن حضرت بودم، چون خواستم مراجعت كنم خدمت آن حضرت عرضه داشتم كه من ميخواهم بمدينه بروم كاغذي براي ابوجعفر محمد تقي(عليه السلام) بنويسيد تا من ببرم حضرت تبسمي فرمود و نامه اي نوشت، من آن را به مدينه آوردم و در آن وقت چشمان من نابينا شده بود پس موفق خادم حضرت محمدتقي را آورد در حاليكه در مهد جاي داشت پس من نامه را به آن جناب دادم، حضرت به موفق فرمود كه مهر از نامه بردار و كاغذ را باز كن،‌ پس موفق مهر از كاغذ برداشت و آن را گشود مقابل آن جناب،‌ پس حضرت آنرا ملاحظه كرد آنگاه فرمود:« اي محمد احوال چشمت چگونه است؟»

عرض كردم:« يابن رسول الله چشمم عليل شده وبينائي از او رفته چنانچه مشاهده ميفرمائي»

پس حضرت دست مبارك به چشمان من كشيد. از بركت دست آن حضرت چشمان من شفا يافت. پس من دست و پاي آنجناب را بوسيدم و از خدمتش بيرون آمدم در حاليكه بينا بودم.(1)

 

(1) منتهي الآمال، ج2،‌ ص371



عالم آل محمد(صلي الله عليهم اجمعين)

سه شنبه، 12 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


يا سريع الرضا

عالم آل محمد(صلي الله عليهم اجمعين)

اباصلت مي گويد:محمد بن اسحاق بن موسي بن جعفر عليه السلام از پدرش(اسحاق) نقل مي كند كه:‌ امام كاظم عليه السلام به فرزندانش مي فرمود:« اين -اشاره به امام رضا صلوات الله عليه- برادر شما علي بن موسي الرضا(عليه السلام)،‌ عالم آل محمد(صلي الله عليه و آله) است،‌ مسائل ديني خود را از او بپرسيد، و آنچه به شما مي فرمايد، آن را از حفظ كنيد زيرا من از پدرم جعفر بن محمد(عيهما السلام)مكرر شنيدم، به من مي فرمود:« همانا عالم دودمان محمد صلي الله عليه و آله در صلب تو است، و از كاش قبل از فوت او را درك مي كردم(مي ديدم) همانا او همنام امير مومنان علي(صلوات الله و سلامه عليه) است.»»

از محمد بن عيسي يقطيني روايت شده كه گفت:« همه مسائلي كه از حضرت رضا عليه السلام پرسيدم و آن حضرت پاسخ داد و جمع نمودم به پانزده هزار مسأله رسيد» و طبق روايت ديگر به هيجده هزار مسأله رسيد.

علامه طبرسي( رحمة الله عليه) از اباصلت( رحمة الله عليه) نقل مي كند كه گفت:« كسي را عالمتر از حضرت رضا (عليه السلام)نديده ام و نيز هيچ عالم و دانشمندي آن حضرت را نديد( و به حضورش نرسيد) مگر اينكه مانند من گواهي داد.»

]كه كسي را عالمتر از او نديده است[ (1(

 

(1) انوار البهيه، ص341و340



دريدن شير مصور به معجزه حضرت امام موسي كاظم عليه السلام مرد افسونگر را:

شنبه، 9 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم رب الكاظمين

دريدن شير مصور به معجزه حضرت امام موسي كاظم عليه السلام مرد افسونگر را:

ابن شهر آشوب از علي بن يقطين روايت كرده كه وقتي هارون الرشيد (لعنة الله عليه) طلب كرد مردي را كه باطل كند بسبب اوامر حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه السلام را و خجالت دهد آنحضرت را در مجلس، پس اجابت كرد او را به جهت اين كار مردي افسونگر.

پس چون خوان طعام حاضر شد، آن مرد حيله كرد در نان،‌ پس چنان شد كه هر چه قصد كرد خادم حضرت كه ناني بردارد و نزد حضرت گذارد، نان از نزد او پريد.

هارون(لعنة الله عليه) از اينكار چندان خوشحال و خندان شد كه خودداري نتوانست بكند و به حركت در آمد. پس چندان نگذشت كه حضرت امام موسي عليه السلام سر مبارك بلند كرد به سوي شيري كه كشيده بودند آنرا به بعضي از آن پرده ها(1)، فرمود اي اسدالله بگير دشمن خدا را، پس برجست آنصورت به مثال بزرگترين شيران و پاره كرد آن افسونگر را.

هارون(لعنة‌ الله عليه) و نديمانش از ديدن اين امر عظيم غش كرده و بر رو در افتادند و عقلهايشان پريد از هول آنچه مشاهده كردند و چون به هوش آمدند بعد از زماني هارون(لعنة الله عليه)‌ به حضرت امام موسي عليه السلام عرض كرد كه درخواست مي كنم از تو به حق من بر تو كه بخواهي از صورت كه برگرداند اين مرد را، فرمود: اگر عصاي حضرت موسي عليه السلام برگردانيد آن چه را كه بلعيد از ريسمانها و عصاي ساحران،‌ اين صورت نيز برمي گرداند اين مرد را كه بلعيد.(2)

 

(1) بعضي از فضلا روايت كرده اند اين حديث را از شيخ بهايي به سندي ديگر كه خود آن حضرت ميخواست نان بردارد و ديگر اينكه صورت شير در بعضي از صحنهاي منزل بود نه در پرده و بقيه ماجرا مثل هم است

(2) منتهي الآمال، ج2،ص227



برخورد مهرانگيز امام صادق عليه السلام با كنيز

شنبه، 9 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم رب الشهداء و الصديقين

برخورد مهرانگيز امام صادق عليه السلام با كنيز

سفيان ثوري يكي از صوفيان معروف عصر امام صادق عليه السلام بود.

روزي به حضور امام صادق عليه السلام آمد،‌ ديد آن حضرت بسيار غمگين و ناراحت به نظر مي رسد،‌ علت آن را پرسيد.

امام صادق عليه السلام در جواب فرمودند:« من اهل خانه ام را از رفتن به پشت بام نهي كرده بودم. امروز به خانه آمدم ديدم يكي از كنيزاني كه بچه ام را نگهداري مي كرد از پله هاي نردبان بالا رفته مي خواهد به پشت بام برود. هنگامي كه مرا ديد،‌ لرزه بر اندام شد و در اين حال كودك از آغوشش به زمين سقوط كرد و مرد.

خشم و ناراحتي من به خاطر مرگ كودك نيست، بلكه از اين جهت ناراحتم كه چرا اين كنيز بي نوا با ديدن من وحشت زده شد.»

سپس آن امام رئوف و مهربان كنيز را دلداري داد و 2 بار فرمود: «انت حرة لوجه الله لا بأس عليك»

« يعني تو در راه خدا آزاد هستي و هيچ باك و بازخواستي بر تو نيست.»(1)

به اين ترتيب رأفت و مهرباني رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمومنين صلوات الله و سلامه عليه نسبت به ديگران حتي كنيز خطاكار را فقط در خلف صالح آن بزرگواران مي توان يافت و لا غير، همانها كه حجتها و امامان خدا بر بندگانش هستند كه ششمين نور از آن انوار امامت الهي كسي جز امام راستين و بر حق و خليفه خدا و ششمين جانشين رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) جعفر بن محمد عليهما سلام نيست.

به راستي كه همو لايق رياست مذهب شيعه است و بس

خداوند ما را از شيعيان راستين آن بزرگوار قرار دهد

 

(1) روضة الكافي،‌ مطابق نقل بحار،‌ ج47، ص24



دو پرنده قمري در حضور امام باقر عليه السلام و قضاوت آن حضرت

جمعه، 8 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت


 بسم رب العظيم

دو پرنده قمري در حضور امام باقر عليه السلام و قضاوت آن حضرت

محمد بن مسلم مي گويد: روزي در محضر امام بافر عليه السلام بودم ناگاه يك جفت پرنده قمري آمدند و روي ديوار خانه اما باقر عليه السلام نشستند.

طبق معمول خود سر و صدا مي كردند و امام باقر عليه السلام به آنها پاسخ داد، سپس آنها روي ديوار ديگر پريدند و قمري نر مدتي بر سر قمري ماده فرياد مي كشيد و سپس با هم پريدند و رفتند.

از امام باقر عليه السلام پرسيدم:« ماجراي اين دو پرنده چه بود؟»

امام باقر عليه السلام فرمودند:« اي پسر مسلم، هر پرنده و جاندار و چارپايي را كه خدا آفريد،‌ از همه كس نسبت به ما شنواتر و فرمانبردارتر است. اين دو قمري يكي نر تود و ديگري ماده، قمري نر به قمري ماده بدگمان شده بود، قمري ماده سوگند ياد مي كرد كه دامنش پاك است، و گفته بود آيا به قضاوت امام باقر عليه السلام راضي هستي؟

قمري نر پيشنهاد قمري ماده را پذيرفته بود و با هم نزد من براي داوري آمده بودند(آنها به اينجا آمدند و شكايت خود را مطرح كردند) و من به قمري نر گفتم:« تو نسبت به ماده خود ظلم كردي.»

قمري نر، داوري مرا پذيرفت و پاكدامني قمري ماده را تصديق كرد.(1)

 

(1) اصول كافي، ج1، ص471

 



آرشيو موضوعي

(2) عمومی
(1) حضرت خاتم صلی الله عليه و آله
(1) اميرالمومنين صلوات الله عليه
(1) حضرت زهرا صلوات الله عليها
(1) امام حسن صلوات الله عليه
(1) امام حسین صلوات الله عليه
(2) امام سجاد صلوات الله عليه
(1) امام باقر صلوات الله عليه
(1) امام صادق صلوات الله عليه
(1) امام کاظم صلوات الله عليه
(1) امام رضا صلوات الله عليه
(2) امام جواد صلوات الله عليه
(1) امام هادی صلوات الله عليه
(1) امام حسن عسگری صلوات الله عليه
(1) حضرت بقية الله الاعظم خاتم الاوصياء حجة بن الحسن صلوات الله عليه و عجل الله فرجه الشريف
(0) شير زنان اهل بيت عليهم السلام
(0) خادمان و خادمات اهل بيت عليهم السلام
(0) ياران و وزراي حضرات سلاطين اهل بيت عليهم السلام
(1) اولياء و بزرگان


آرشیو


پیوندها

گالری عکس
تالار گفتمان
تفریحات اینترنتی


چت باکس

 


آمار وبلاگ

  


بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 3
بازديد هاي این ماه : 191
كل مطالب : 19
كل بازديد ها : 2290
ايجاد صفحه : 0.109375 ثانیه

 

RSS

 

 

تمام حقوق مادی و معنوی برای نویسنده محفوظ است.

لینک باکس